X
تبلیغات
عشق و حال... - دلم برایت تنگ می شود...

می گويم: دلم برايت تنگ می شود
.
لبخند می زنی
".
می گويم: "نخند! جدّی گفتم
نگاهت را به موهايم که انگشتانت را درونشان راه می بری دوخته ای و لبخند کمرنگی روی لبانت
آرام گرفته است. سرم را روی پاهايت گذاشته ام و دارم به تو می گويم که چقدر دلم برايت تنگ
خواهد شد.
بعد می گويم: "اصلاً آمديمو پس فردا هواپيمايم سقوط کرد و من مردم! آنوقت چکار کنم؟
".
وای! من دلم برايت خيلی تنگ می شود. حتی برای يک روز
.
و تو باز هم هيچ نمی گويی و تنها، خطوط دو سمت لبت عميق تر می شوند
.
می گويم: "هيچ گاه زود تر از من نمير!" و به چشمانت نگاه می کنم
.
نگاهت نگران می شود! چرايش را نمی دانم. مهم این است که اینجايی
.
چه مهربانی
فردای همين شب پليس راه خبر می دهد که در جاده حادثه ای رخ داده. که باران زمين را لغزنده
.
کرده بوده و يک ماشين کنترلش از دست رفته است
.
تو الان ته دره در ماشين خوابت برده است و تنها آرزوی من این است که درد نکشيده باشی
اطرافيانم مدام حرف می زنند. همگی توی ماشين به سمت محل حادثه نشسته ایم و اطرافيانم خيلی
حرف می زنند. من امّا هيچ نمی گويم. از شيشه ی ماشين به دور دستهای خاکستری بارانی خيره
شده ام که بوی تو را می دهند و در این فکرم که چقدر خوشحالم که ديشب به تو گفته ام که چقدر دلم
...
برايت تنگ می شود



تاريخ : جمعه بیست و ششم شهریور 1389 | 22:40 | نویسنده : DJ Heka |
  • دوصفر هفت
  • سر سپرده